سایت تحلیلی و خبری جنبش سبز

Home

view:  full / summary

هجوم ماموران امنیتی ولباس شخصی به دانشگاه

Posted by پسر میهن on May 25, 2010 at 10:42 AM Comments comments (0)

هجوم ماموران امنیتی ولباس شخصی به دانشگاه آزاد واحد اسلام شهر




روز گذشته 3 خرداد, ساعت هشت ونيم شب , بدنبال اعتراض دانشجويان دانشگاه اسلام شهر به حضور آخوند رسايي در اين دانشگاه, , لباس شخصی ها سراسیمه به جلوی درب اصلی دانشگاه هجوم بردند , لحظه به لحظه بر نفرات آنها اضافه میشد , همزمان موتور سوران وحشت زده اطراف دانشگاه را تحت کنترل در آوردند

لباس شخصی ها جلوی ماشین ها را نگه میداشتند وسوال و جواب میکردند.به گزارش خبرنگار آژانس ايران خبردر ساعت نه ونيم شب حدود دو هزار لباس شخصی در دانشگاه آزادواحد اسلام شهر مستقر شده بودند , آنها تمامي ماشین های عبوری را متوقف کرده و حتی مواردي با ضرب و شتم هم افراد داخل ماشین را پياده میکردند وکسی جرات عبور از آنجا را نداشت

نکته قابل توجه این که لباس شخصی ها با هم ناهماهنگ بودند و در چندین مورد با هم درگیر شدند


داستان یک تجاوز

Posted by پسر میهن on May 11, 2010 at 9:37 PM Comments comments (0)

 خانم بهاره ی مقامی معلم مدرسه ی کودکان که در جریان اعتراضات بعد از انتخابات، توسط نیروهای حکومت دستگیر و سپس از سوی حسین طائب فرمانده ی وقت بسیج مورد تجاوز قرار گرفت

در بلندای اندیشه و در اندیشه ای بلند بود که حافظ گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند... جرمش این بود که اسرار هویدا می کرد. حال پس از گذشت صدها سال از این اوج به چونان حضیضی رسیده ایم که رئیس دولتمان - که باید دولتمرد باشد - مخالفین را بزغاله می خواند و گویندگان اسرار را نه تنها بر سر دار سربلند نمی کند، که در کنج سردابه ها و دخمه های ننگین حرص و هوس به داغی می آلاید که دیگر سری برای بلند کردن باقی نمی ماند. سر می ماند، اما جان گویی که از درون جسم رخت بر بسته است. حالا برای سر بلند کردن عبور از دیوار های سترگ فرهنگی پوسیده و متعصب لازم است. از همه سوی پیام های هم وطنانم را می شنوم که می گویند بهاره سر بلند کن، آری، از بیرون گود گفتنش آسان است... همین پیام های روح بخش بود اما که مرا به زندگی باز گرداند، زندگی قبلیم نه، یک زندگی جدید، با یک هدف جدید و برای فردایی جدید. نه تکرار وهم آلود قرنها تبعیض و استبداد و سرکوب. جان اما دیگر برایم آنقدرها عزیز نیست، می دانم آنقدر فریادم تکثیر شده است که خاموشی نمی پذیرد. در ماه هایی که گذشت بارها آرزوی مرگ کردم، جانم را هم اگر بگیرند به آرزویم رسانده اند، پس می گویم، می گویم چرا که من دیگر شکست ناپذیرم، تبدیل به صدایی شده ام که از هزاران حنجره فریاد می شود، هم میهنم، پروازم را به خاطر بسپار. از حسین می نویسم

دقت کرده اید که در فیلمها و سریالهای جمهوری اسلامی نام شخصیت جنایتکار و قاچاقچی فیلم همیشه کامبیز است، یا کورش یا جمشید؟‌ و در مقابل شخصیت مثبت و نجات دهنده همیشه حسین است، یا علی، یا محمد، ترجیحاً ملقب به حاجی و سید؟ در سرگذشت من اما نقشها جابجا شده بود، حسین قصه ی غصه ی من، مرا به گور عشق و امید هدایت کرد. گویی دری از درهای جهنم باز شده بود و موجودی که انگار تجسم هر آنچه زشت و کریه است و منفور پا به جهان گذاشته بود. کوهی از نفرت و توحش که در لباس مردی روحانی به نماز ایستاده بود، و دقایقی پس از پایان نماز در بستر خونین دختری هراسان به تجاوز نشسته... نامش را نمی دانستم، عکسش را که در اینترنت دیدم او را شناختم، کابوس شبان و روزهایم را. صورت پوشیده از ریشش را و نفرین ابدی چشمهای هرزه اش را. عبای متعفن و خیس از عرق تابستانش را. حسین طائب را

گفت دانشجوی کجایی؟‌ گفتم دانشجوی دانشگاه تربیت معلم بوده ام، حالا هم درسم تمام شده و کار می کنم، معلمم. گفت به دستور کی به خیابان آمدی؟‌ لیدرت کی بوده؟‌ گفتم هیچ کس، لیدر نداشتم. پاسخ دست سنگینش بود که پشت سرم فرود آمد، صورتم خورد به میز مقابل و صدای دندانهایم را شنیدم که ریخت توی دهنم. خودش ماها را انتخاب کرده بود، من و هشت دختر دیگر را، از میان گروه ۳۰-۴۰ نفری بازداشت شدگان. نمی دانم بر چه اساسی انتخاب می کرد، هیچ کدام از ما فعال سیاسی نبودیم. ما را جدا کرد و برد به یک بند. گویا در زندان خیابان سئول در قرارگاه ثارالله بودیم، این را از روی شرح حال های دیگرانی که آنجا بوده اند می گویم، چون همه ی ما را وقتی گرفتند چشم بند زدند و با ماشین های سیاه رنگی بردند. همین را می دانم که در زیر زمین بودیم. بعد از حدود یک شبانه روز سرگردانی و بی خبری به بندمان آمد. آمد و یکی از ما را که دختر زیبا و مهربانی به اسم مهسا بود همراه برد. تا بحال شده پرنده کوچکی را در دست بگیرید و ببینید که قلبش چقدر تند می زند؟ ‌قلب مهسا همان طور می طپید. فکر کردیم شاید می خواهند آزادش کنند، یا شاید خانواده اش آمده اند دنبالش، شاید وثیقه بگذارند و ببرندش. هیچ کس نمی دانست که چه سرنوشتی در انتظار است. یکی از دختران همبند که شوخ طبع و سر خوش بود سعی می کرد که جوک بگوید و بقیه را بخنداند و حال و هوا را کمی عوض کند. همه اما از بی خبری و انتظار در عذاب بودند. ناگهان صدای ضجه جگرخراش مهسا بلند شد. صدای فریاد او آنقدر جانسوز بود که همه ما را در جا میخکوب کرد. همه در سکوت و بهت و ناباوری به هم خیره شدند. رعب و وحشت بر تن همه مان سایه انداخته بود، دیگر کسی جوک نگفت، دیگر کسی نخندید، مهسا را دیگر ندیدم

یادآوری این صحنه ها هنوز هم برای من سهمگین است، هنوز هم نگاه آخر او را به خاطر دارم، هنوز هم صدایش در گوشم می پیچد،با این حال در نهایت نا امیدی می نویسم مهسا جان، اگر هستی و این را می خوانی از خودت پیغامی بده. بگو که هستی، بگو که زنده ای

حسین پس از اینکه بازجویی!! را تمام کرد مرا به دست دو زندانبان بی صبری که دم در مراقب بودند سپارد تا آنها هم به من تفهیم اتهام کنند و محاکمه و حکم، همه را یک جا برگزار کرده باشند. چه بودم برایشان؟‌ غنیمت جنگی؟! اما کدام جنگ؟‌ واجب القتل؟‌! اما به کدامین جرم؟‌ مفسد فی الارض؟! برای معلمی؟‌ خس و خاشاک؟!‌ آری، من خسی بودم در چشم تنگ نظر و متعصب و ذهن متوحش و هرزه ی آنان

*****

دست در دست هم دهیم به مهر

میهن خویش را کنیم آباد

یار و غمخوار یکدگر باشیم

تا بمانیم خرم و آزاد

شعری ساده و کودکانه، که شاید باید بیشتر بخوانیمش

یک سال پیش در چنین روزی وارد کلاس درس که شدم بوی گل به استقبالم آمد. نوگلان کوچکم را دیدم که هر یک شاخه گلی در دست داشتند و لبخندی به لب. در یک لحظه عالمی را سِیر کردم، آینده ی این ۳۲ غنچه ی زیبا را دیدم که هر کدام برای خودشان دختر خانمی شده اند و شاهدی یا مادری یا مدیری. در همه وجودم لبخند شکفت و شادی غنچه کرد. این دومین سالی بود که روز معلم را به عنوان یک معلم تجربه می کردم، و امسال سومین سال است...امسال اما کلاسم خالیست، از لبخند و غنچه و شکوفه خبری نیست. از خوابی شیرین برخاسته ام انگار، گلستان ایرانم را می بینم که از سیاهی، به لجنزاری مانند است، ابرهای تباهی را می بینم که جلوی نور مهرآمیز خورشید ایرانم را گرفته اند و به شهود و ادراک و آزادی اجازه عرض اندام نمی دهند... آری این دیار سخت به آموزگاران نیازمند است، چرا که در نور معرفت است که لجنزار رنگ می بازد و بهار شکوفه می کند

بهاره مقامی

۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۹

 


حماسه سازان خرداد

Posted by پسر میهن on May 3, 2010 at 1:12 AM Comments comments (0)

آه اگر آزادی سرودی می خواند کوچک

این طرح اختصاص داده شده به تمام خواهران و برادران دلیر و مبارزه من، که برای آزادی ایران میجنگند و جان خود را فدا میکنند


کاری از ایمان نبوی

طرح سبز / روز جهانی‌ کارگر

Posted by پسر میهن on April 25, 2010 at 7:30 PM Comments comments (0)

این شب تیره اگر روز قیامت باشد ******* آخرالامر به هر حال سحر خواهد شد

__________________________________________________________________

این کار اختصاص داده شده به تمام خواهران و برادران کارگر من، که  با زحمات بی‌ وقفه خود تلاش در ساختن ایرانی‌ آباد دارند

طرح :ایمان نبوی

بر اساس گزارش رسمی

Posted by پسر میهن on April 25, 2010 at 7:13 PM Comments comments (0)

بر اساس گزارش رسمی زندگی خوب وشاد و آرام است

نهراسید گوسفند عزیز! گرگ هم مثل بره ها رام است

 

بر اساس گزارش رسمی بهترین سال، سال جاری بود

پر تحرک،پر از نشاط وشتاب، مثل خرکیف و خرسواری بود

 

بر اساس گزارش رسمی روزنامه زیاد وآزاد است

شاید آزادی زیادی هست چند تا روزنامه مازاد است

 

شاید احساس می شود گاهی پرخوری می کنند مطبوعات

رو به روی لباس شخصی ها ،قلدری می کنند مطبوعات

 

بر اساس گزارش رسمی دشمنان بی شعور ونادانند

بیست وسی را چرا نمی بینند؟ ایرنا را چرا نمی خوانند؟

 

تا ببینند کارها خوب است،تا بخوانند وضع مطلوب است

ملت آزاد وراضی وخندان،دولت از هر لحاظ محبوب است

 

بر اساس گزارش رسمی هیچ کس، هیچ وقت، هیچ نگفت

نه صدای گلوله ای برخاست،نه کسی روی خاک در خون خفت

 

بر اساس گزارش رسمی عده ای ناگهان یهو مُردند

عده ای نیز ناگهان خود را بی خودی پشت میله ها بردند

 

بر اساس گزارش رسمی گم شده خط فقر در ایران

شایعات است فقر وبیکاری ،شایعاتی که عده ای نادان-

 

بی جهت پخش می کنند آن را تا بگویند زندگی سخت است

ما که تکذیب می کنیم از بیخ! هرکه تکذیب کرد خوشبخت است

 

بر اساس گزارش رسمی،مُرد بیکاری و، تورم، مُرد

چند موجود زنده را اما موشک ما به آسمان ها برد

 

بر اساس گزارش رسمی ، علم و آزادی ورفاه اینجاست

غیر ما، در تمام کشورها از فساد وگرسنگی غوغاست

 

در اروپا به ویژه آمریکا،مردم از فقر لخت وعریانند

بی خبر از ستاد یارانه،چیزی از خوشه ها نمی دانند

 

بر اساس گزارش رسمی ،غرب در حال سرنگون شدن است

دولت مقتدر ،فقط ماییم، دولت ما چراغ این چمن است

 

بر اساس گزارش رسمی ،گاو پروار مش حسن خوب است

علف وکسب وکار،پربار است،جنس چینی زیاد و مرغوب است

 

بر اساس گزارش رسمی ،چین و روسیه اهل اسلامند

در میان تمام کشورها،این دو از هر لحاظ خوشنامند

 

بر اساس گزارش رسمی ، چاوز از بیخ وبن مسلمان است

سندش را نشان نداده ولی ،سندش هست گرچه پنهان است

 

بر اساس گزارش رسمی ،همه خوشحال و خنده رو هستند

عده ای ناگزیر می خندند،عده ای ناگزیر سرمستند

 

خنده دار است روزگار آری،خنده دار است حال و روز همه

مشت سنگین روزگار مگر، بزند ناگهان به پوز همه

 

سر به راه و مطیع وجان سختیم

بر اساس گزارش رسمی

زندگی می کنیم وخوشبختیم

بر اساس گزارش رسمی

 


طنز تلخ

Posted by پسر میهن on April 21, 2010 at 11:27 PM Comments comments (0)


نامه بهروز جاوید تهرانی به بان کی مون

Posted by پسر میهن on April 20, 2010 at 10:03 AM Comments comments (0)

گزارشی از وضعيت وحشتناک زندان رجايی شهر کرج


خدمت ریاست محترم سازمان ملل متحد جناب آقای بان کی مون

با درود فراوان

احتراما اینجانب بهروز جاوید طهرانی زندانی سیاسی حکومت ایران بیش از 10 سال است که در یکی از مخوفترین زندانهای این رژیم زندان رجائی شهر کرج (گوهردشت) بدون انجام هیچگونه جرم یا بزه زندانی می باشم . در این مدت گذشته از تمام موارد نقض حقوق بشر در هنگام بازداشت ،بازجوئی و دادگاههای ناعادلانه و نامشروع شاهد هزاران هزار مورد نقض حقوق بشر تنها در این زندان مخوف بوده ام

بنده شاهدی زنده از 10 سال جنایت ،شکنجه ،بی عدالتی ،اعدام ،فساد اداری موجب ظلم مضاعف ،مرگ بیماران به علت تاخیر در درمان به موقع و خودکشی زندانیان و ... بوده ام. در انفرادی های سالن 2 بند 1 زندانیان را تنها برای گرفتن انتقام و نه به دلیل اجرای عدالت با باتون و چماق و کابل و در مواردی با باتون برقی مورد ضرب و شتم قرار می دهند تا جایی که به خود ادرار کنند . سال گذشته جوانی بر اثر همین ضربات باتون فوت کرد . در این انفرادیها زندانی را با دست بند از پشت و پابند می کنند و چندین روز وی را در آن حالت عذاب آور در سلول خویش رها می کنند و تنها زمانی دست بند و پابند وی را باز می کنند که حاضر شود علیه خود و خانواده اش حرفهای رکیک بزند . در انفرادیهای سالن 2 حمام بصورت یک امتیاز قلمداد می شود و گاها حتی یک ماه طول می کشد تا زندانی را به حمام ببرند. اگر زندانی در مقابل زندانبان تسلیم نباشد حتی از رفتن به دستشوئی نیز محروم می باشد. چیزی بنام هواخوری در این سالن وجود ندارد و در تاریخچه آن بی سابقه است رادیو،تلویزیون،روزنامه،تلفن،ملاقات، هواخوری و کتاب در این انفرادیها ممنوع است .زندانبانها بصورت تحقیر و توهین زندانیان را خطاب می کنند استفاده از دکتر بصورت امتیازی هست که نصیب هر کسی نمی گردد. بیماری را در انفرادیهای سالن 2 بنام داریوش ارجمند سراغ دارم که مدت 2.5 سال است که در این انفرادیها زندانی است . وی به بیماری ایدز مبتلا است و مدتها است بهداری زندان قرصهای آنتی بیوتیک وی را قطع نموده تا زودتر بمیرد . حتی بتادین و پمادی که برای زخمهای یک بیمار مبتلا به ایدز لازم است به وی داده نمی شود. زندانبانها می ترسند درب سلول وی را باز کرده و وی را به توالت و حمام بفرستند حتی چراغ سلول وی که مدتها سوخته را کسی عوض نمی کند.بند ما توسط فردی بنام حسن آخریان مدیریت می گردد وی به مواد مخدر و محرک از نوع انفمتان (معروف به شیشه) اعتیاد دارد و غالبا رفتار جنون آمیزی با زندانیان دارد . هر گونه اعتراضی به رفتار غیر معقول وی با انفرادیهای سالن 2 روبرو است. وی به تازگی دوربینهای یکی از اتاقها را کنده و آن را به اتاق شکنجه بدل نموده است

ریاست زندان رجائی شهر کرج بر عهده شخصی بنام علی حاج کاظم است وی انسانی فاسد و رشوه خوار است که اجازه هر جنایتی را به زیر دستان خود داده است در سال 1384 بیش از 10 مورد شناسائی شده توسط بنده وجود دارد که وی اقدام به فروش اعضای بدن زندانیان بدون اجازه آنها کرده بود . در این مورد بهداری زندان نیز کاملا دست داشت . این زندانیان اغلب از بین کسانی انتخاب می شدند که اجرای حکم اعدام آنها نزدیک بود . از این زندانیان اعضای بدنشان بدون اجازه فروخته شده است 3 زندانی را نام می برم . افشین کریمی ،شروین گودرزی و احمد حنانی .در این زندان رسیدگی به موقع درمان پزشکی یک امتیاز مهم تلقی می گردد . می گویند زندانی حق ندارد ماهی یکبار بیشتر مریض شود و به نزد پزشک برود . دوست نزدیک من امیر حسین حشمت ساران سال گذشته به علت نرسیدن به موقع درمان پزشکی فوت کرد .مورد دیگر اینکه کمبود فضای اتاقها وهواخوری و تراکم جمعیت در این زندان به حدی بالا است که تمام زندانیان بشدت عصبی و کلافه شده اند و امکان استفاده از سرویسهای بهداشتی نیز در سالنهای غیر انفرادی محدود است . اینجا تعداد بسیار محدودی از سالنها از امکان تخت بهره مند هستند تنها 4 سالن از 24 سالن زندان و سالنهایی که در آنها تخت وجود ندارد زندانیان حتی برای خوابیدن به علت کمبود فضا با مشکل روبرو هستند. این خود یکی از مصادیق بارز شکنجه در زندان رجائی شهر کرج محسوب می گردد. در سالن 1 و 3 بند 1 بیماران روانی و مجانین با زندانیان سالم نگه داری می شوند که این موضوع باعث سوء رفتار با این بیماران می گردد و هم زندانیان سالم را کلافه می کند

جناب بان کی مون نمی خواهم سخن به درازا کشد ولی نه تنها از طرف خود بلکه از طرف تمام زندانیان سیاسی و عادی که به محضر شما بزرگوار دسترسی ندارند تقاضا دارم در بازدید خود از کشور زیبای ما از زندان رجائی شهر کرج (گوهردشت ) نیز دیدن فرمایید . بی شک افتخاری برای بنده است اگر اجازه دهید در این بازدید شما و مشاورانتان را همراهی کرده و به عنوان یک راهنما زاویای تاریک شکنجه گاههای این زندان را به همراه تمام موارد نقض حقوق بشر آن به شما و همراهان معرفی نمایم . مسلما بازدید شما از ایران و بخصوص این زندان فضا را اندکی برای 3000 واندی زندانی مستقر در زندان رجائی شهر کرج با زتر خواهد کرد ولی با ز هم شواهد و مدارک و موارد بسیاری برای مشاهده وجود دارد

بی صبرانه در انتظار مقدم پر خیر و برکت شما یم

زندانی سیاسی و فعال حقوق بشر بهروز جاوید طهرانی

زندان رجائی شهر کرج (گوهردشت)،سالن 1 ،بند 1

29 فوردین 1389

گزارش فوق به دفتر آقای بان کی مون دبیر کل سازمان ملل ارسال


http://hrdai.blogspot.com/2010/04/blog-post_20.html



 

عدالت حکومت اسلامی در ایران

Posted by پسر میهن on April 19, 2010 at 8:54 AM Comments comments (0)


سال گذشته در تلویزیونهای ماهواره ای فیلمی که با موبایل گرفته شده بود در مورد مقدمات سوء استفاده معاون دانشگاه زنجان از یک دانشجوی دختر پخش شد.که در آن برداشتن روسری دختر و چند قدم بعدی قابل رویت بود که بعد در همین فیلم می روند داخل اتاق معاون و ایشان را دستگیر میکنند که متعاقب آن دانشجویان دانشگاه زنجان اعتصاب می کنند.نتیجه پیگیری قضایی موضوع در پایین آمده است

 

حکم زندان، مجازات افشای قصد سوءاستفاده جنسی معاون دانشگاه

شش نفر از دانشجویان دانشگاه زنجان که معترض و افشاکننده ی قصد سوء استفاده ی جنسی حسن مددی، معاون دانشگاه زنجان، از یک دانشجوی دختر بودند، مجازات میگردند. اتهام این دانشجویان "تشویش اذهان عمومی و تحریک به تجمع غیرقانونی به قصد برهم زدن امنیت کشور" است

در این رابطه بهرام واحدی، سورنا هاشمی، آرش رایجی، پیام شکیبا و محمد حسن جنیدی، به یک سال زندان و علیرضا فیروزی به یک سال و چهار ماه زندان محکوم گردیدند

حسن مددی هم اکنون در سمتی دیگر در وزارت علوم به کار مشغول است

حتما به همه اطلاع رسانی کنید تا این خبر در میان جنجالهای اخیر گم نشود 

 

اخراج دختر چهارده ساله از مدرسه

Posted by پسر میهن on April 18, 2010 at 11:07 PM Comments comments (0)

انجمن حق زنان: روز شنبه هفته جاری مورخ 21/1/89 ،دبیری مدیرمدرسه نمونه نورالهدی بندرعباس بدون هیچ مقدمه و زمینهای با جمع کردن دانش آموزان مدرسه از آنان خواست تا ارتباط خودرا با آتنا بهمنی، دخترنوجوان سما بهمنی فعال حقوق بشر دربند قطع کنند

هرانا: مدیرمدرسه ضمن اتهام زنی به خانواده بهمنی و شخص سما بهمنی به پروپاگاندا برای علیه این خانواده وخاصه خانم سمابهمنی پرداخت.درتماس اعتراضی خانواده بهمنی با مدیرمدرسه و تاکید بر لزوم توضیح وی در این باب، مدیریت مدرسه راهنمایی نورالهدی اینموضوع را به خواست مسولان بالاتر عنوان داشته و ذکرنمودند که با پا در میانی وی تنها به آتنا بهمنی این اجازه داده شده که بیاید و بدون شرکت درکلاسهاامتحان پایانسال خود را بدهد و بعد ازآن نیز از این مدرسه علیرغم اینکه دانش آموز نمونه سه ساله اخیربوده اخراج میشود

 

مدیریت مدرسه راهنمایی دلایل اقدامات غیر اخلاقی و غیرانسانی خود را بدون هیج وجه قانونی به فعالیت های انسانی خانم سما بهمنی ودستور از بالامرتبط کرده است. این درحالی است که دخترخانم بهمنی که کمتر از ۱۴سال سن دارد اساسا نقشی دراین میان عهده دار نبوده است و این موضوع که برای افزایش فشاربر این فعال حقوق بشر با تحت فشارگذاشتن دخترنوجوان ایشان صورت گیرد امری است به دور از هرگونه اصول حقوقی،انسانی واخلاقی

شایان ذکر است سما بهمنی،فعال حقوق بشردر پی عزیمت به شهر مهاباد برای پیگیری امور شخصی خود در مسیر برگشت در تاریخ 13بهمن ماه سال گذشته درتاکسی توسط نیروهای امنیتی بازداشت شد و 9 فروردین ماه سال جاری دریک دادگاه غیرقانونی به ریاست قاضی خدادادی،به اتهام عضویت درمجموعه فعالان حقوق بشر درایران به شش ماه حبس تعزیری وهمینطورفعالیت تبلیغی علیه نظام نیز به شش ماه حبس تعزیری،جمعاْ یک سال زندان محکوم شده است

سما بهمني اهل بندرعباس،پیش تر درمردادماه سال87 به علت تلاش براي تهيه گزارشاتي ازنقض حقوق بشردر منطقه کردستان و همچنين حمايت ازفرزاد کمانگ ربه همراه همسرخود بازداشت وتوسط دادگاه انقلاب شهرسنندج به اتهام تبلیغ علیه نظام و عضویت در مجموعه فعالان حقوق بشر درایران به سه سال حبس تعلیقی محکوم شده بود، درحکم عجیب صادره، وی ازتردد در مناطق کردنشین وارتباط باافراد دارای سابقه بازداشت سیاسی منع شده بود

 

 

خواهرم اي دختر ايران زمين

Posted by پسر میهن on April 18, 2010 at 10:51 PM Comments comments (0)
شعري که توسط خيمه و خرگاه عاشقان ولايت،بانيان سفاهت، شارعان شقاوت، مناديان ذلالت و ساقيان وقاحت سروده شده خطاب به بانوان بدحجاب و بي حجاب و کم حجاب و نيمه حجاب و غيره
خواهرم اي دختر ايران زمين

در خيابان چهره آرايش مکن ..... از جوانانسلب آسايش مکن

 

زلف خود از روسري بيرون مريز ..... در مسيرچشمها افسون مريز

 

ياد کن از آتش و روز معاد ..... طره گيسومده در دست باد

 

خواهرم ديگر تو کودک نيستي ..... فاش ترگويم عروسک نيستي

 

خواهرم اي دختر ايران زمين ..... يک نظر عکسشهيدان را ببين

 

خواهرم اين لباس تنگ چيست ؟ ..... پوششچسبان رنگارنگ چيست ؟

 

خواهرم اينقدر تنازي مکن ...... با اصول شرعلجبازي مکن

 

در امور خويش سرگردان مشو ..... نو عروس چشمنامردان مشو

 

خيمه گاه عشاق الحسين

 

 

پاسخي که زري خانم براي اين خيمه گاه سرشاراز بلاهت و وقاحت و شقاوت و ذلالت و خباثت و عاري از شرافت و ظرافت و بصيرتفرستاده اند

 

اي فلانک خاک عالم بر سرت ..... گر چنينگويي سخن با خواهرت

 

خواهر تو نيستم البته من ..... پس فزونتر ازدهانت زر نزن

 

چشم هيز و خوي بد ، فکر پليد ...... از دلهر مصرعت آمد پديد

 

زشتي ديد و کلام ذات تو ..... هست پيدا درهمه ابيات تو

 

از خرد چون کم رسيده سهم تو ..... نيستزيبايي من در فهم تو

 

هم نگفته با تو هيچ آموزگار ..... هست طنازي به تاي دسته دار

 

يا نميدانند عشاق حسين ..... فرق ساده راميان تا و طين

 

همچنين آرايش من اي عمو ..... در خياباننيست ، کم ياوه بگو

 

جاي آرايش چه نزديک و چه دور ....... سالنزيبايي است اي بيشعور

 

من لباس تنگ ميوشم ، بله ..... پوشش خوشرنگميپوشم ، بله

 

ميشوم طناز و زيبا و ملوس ..... ميخرامم درچمن چون نوعروس

 

زلف خود ريزم برون از روسري ..... ميکنم درچشم مردان دلبري

 

طره گيسو دهم در دست باد ..... گور باباي تو و روز معاد

 

زري دلنشين




Rss_feed

فیس بوک

برای اشتراک در فیس بوک به لینک زیر مراجعه کنید

Follow me on Twitter

Gmail-Buzz

Follow me on Gmail-Buzz: sabz125@gmail.com

بالاترین

Recent Videos

223 views - 0 comments
324 views - 0 comments
386 views - 0 comments